السيد الخميني
181
ديوان امام ( فارسى )
بار امانت غمى خواهم كه غمخوارم تو باشى * دلى خواهم دلآزارم تو باشى جهان را يك جوى ارزش نباشد * اگر يارم اگر يارم تو باشى ببوسم چوبهء دارم به شادى * اگر در پاى آن دارم تو باشى به بيمارى دهم جان و سر خود * اگر يار پرستارم تو باشى شوم اى دوست پرچمدار هستى * در آن روزى كه سردارم تو باشى رسد جانم بفوق قاب قوسين * كه خورشيد شب تارم تو باشى كِشم بار امانت با دلى زار * امانتدار اسرارم تو باشى